پایان بیست و نه ماهگی به روایت تصویر ...
به سلامتی و دلخوشی این ماه از زندگی جگر گوشه هامون هم گذشت
دیگه کلی برا خودتون خانم و آقا شدید 

ارغوان جونم سوره کوثر و توحید و صلوات رو یاد گرفته
چند تا شعر بلند بالا رو از حفظ کرده 
داداشی هم ای دست و پا شکسته میخونه 
ساعتها با هم مامان بازی میکنید البته تو جلد اطرافیان
ارغوان نقش عمه مریم رو بازی میکنه که یه دختر کوچولو داره به اسم طنین
امیر عباس هم نقش بابای طنین رو ایفا میکنه، کلی هنر پیشه شدید گلهای مامان 
گاهی هم میزنید به تیپ و تاپ هم و دعواهای خواهر برادری 
اون زمانه که
قیافه مامان اینجوریه
بعد 
بعد
بعد 

تو این ماه هم کلی مهمون بازی داشتیم آخه ماه رمضون بود و افطاری ...
خونه خاله لیلا ... دختر خاله و دختر دایی و دوقلوها

ژستهای ارغوان جون قبل از مهمونی با لباس و کیف مامان دوز

شیطنت دوقلوها قبل از رفتن به مهمونی


پا تو کفش مامان 


اینجا هم خودمون منتظر مهمونیم

خرید با دوقلو قند عسلام

ماجرای سفر عید فطر
روز آخر ماه رمضون با بابا تصمیم گرفتیم که ببریمتون لب رودخونه بالای دیزین
ظهر رفتیم اونجا و ناهار شما رو دادیم و بابا پیشنهاد داد حالا که تا اینجا اومدیم
افطار بریم اول جاده چالوس و آش بخوریم منم قبول کردم و راه افتادیم
وقتی رسیدیم متوجه شدیم که جاده رو یک طرفه کردن 
خلاصه توفیق اجباری رفتیم سمت چالوس بدون امکانات و لوازم سفر 
اونم با دو تا بچه 
شب رسیدیم جا نداشتیم همه هتلها پر بود کلی گشتیم تا بالاخره
یه جا گیر اوردیم و شب رو اونجا سپری کردیم و صبح زدیم بیرون
و رفتیم نمک آبرود ...
کنار رودخانه و آب بازی






دیزین و هوای عالی و آسمون صاف

کنار ساحل و آب بازی









تله کابین نمک آبرود






ماجرای ناهار ما
بعد از کلی بازی گوشی و شیطنت و تفریح تو شهرک نمک آبرود موقع ناهار شد
و حسابی گرسنه شده بودید و بوی فست فود هم بهتون خورده بود و خلاصه ...
کلی نشستیم و منتظر تا به حال اینقدر آدم منتظر غذا ندیده بودم
خیلی شلوغ بود و غذا تموم شد مجبور شدیم بریم یه رستوران دیگه با غذاهای سنتی
اونجا هم خیلی شلوغ بود و از گارسون خواهش کردم هر غذایی که زودتر آماده
میشه رو بیاره چون واقعا دیگه تحمل نداشتید هم گرسنه بودید و هم خواب آلود
اینم چند تا عکس از چهره گرسنگان ما ...







کیک تولد هیچ کس...
وقتی این کیک رو پختم ارغوان و امیر عباس با کلی ذوق اومدن و
پرسیدن مامان تولد کیه منم گفتم تولد هیچ کسه
اونا هم باورشون
شده بود و با خوشحالی هلیا رو صدا کردن که بیا خونمون
تولد هیچ کسه 





یکروز جمعه و رودخانه لواسان



دوقلوهای متفکر من

الهی که همیشه دلاتون شاد و لباتون خندون



پایان بیست و نه ماهگی به روایت تصویر ... 



















